تبلیغات
آسایشـــــــــــــــگاه
یکشنبه 16 بهمن 1390

من اومدم ...

   نوشته شده توسط: فرشته    

 

اِهم اوهم اِهم .... اینجا رو ببین

همه جارو خاک گرفته، حالا من مرخصی بودم، چی می شد یکی تقبل کنه بیاد گلای اینجارو آب بده تا اینطور خشک نشن؟؟؟؟؟؟

عیبی نداره کم کم همه چی رو به راه میشه

 

 

ســــــــــــــــــــــــلام عزیزای دلـــم!

میدونم که حال همتون خوبه خوبه، ولی شرمنده که به هیچ کدومتون نتونستم سر بزنم، اگه خدا بخواد جبران میکنم ، البته دروغ نباشه از طریق وبلاگ جناب زنبور(دیگه شرمنده زنبور جان، شکل زنبور نداشت گفتم همین که خوشگلم هست بذارم )احوال همتون رو جویا بودم ، همونجا بود که میدیدم همه خدارو شکر خوبه خوبن،

دلم به تک تکتون تنگ شده، به ماجراها و خاطراتی که رو صفحه نقششون دادین،

میدونم که دل شما ها وضعش بد تر از منه ولی خب، خدا صبر هم بهتون بیشتر از من داده

 

 

نه که خیلی وقته ننوشتم و نخوندم، نوشتنم زیاد نمیاد. میدونم که شماها به همچین وعضی عادت دارین، پس مثل همیشه صبوری پیشه کنید تا ببینم خدا چی میخواد.

 

دوستای گلم که کامنت داده بودن و واقعاً نتونستم تائید کنم ببخشن

دوستتون دارم

 


شنبه 14 آبان 1390

می خواهم زنده بمانم

   نوشته شده توسط: فرشته    

چی باعث میشه که من دلم بخواد زنده بمونم؟

معلومه دیگه روی زیادم

دور از شوخی، همیشه یه هدف یا یه انگیزه ی بزرگِ که به آدم انرژی میده تا برای رسیدن بهش تلاش کنه.

آدم برای خودش یه هدف دراز مدت ، البته نه خیلی که دست نیافتنی بشه، انتخاب کنه.

استارت بزن ، اوایل راه هنوز انرژیت زیاده، ولی ممکنه یه جاهایی کم بیاری و خسته بشی،  موانع کمم نیستن، سریع با فکر کردن به اون هدف قشنگ دوباره جون میگیری.

مثلا من میخوام یه بانک بزنم، اول باید طرح اولیه ازش داشته باشم کجا واقع شده و از این حرفا....

آهان نه من میخوام یه بانک تاسیس کنم، پس باید تلاش کنم، هدفم لااقل باید برای خودم با ارزش باشه.

گاهی وقتا فقط هدف نیست که به آدمی انرژی میده

عشـــقه

عشق به تمام داشته ها و حتی نداشته ها


ما یه استاد داریم که با تمام وجودش داره در برابر بیماریش مقابله میکنه.

تو این مدت خیلی سختیا کشید که ما به عینه میدیدیم، نه تنها ایشون خیلیا هم مثل ایشون. همین سختیا انقدر پختش کرده که انگار به اندازه ی دو برابر سنش تجربه داشته.

امکان نداره یه بار سر کلاسش حاضر باشی و ازش انرژی نگیری، عاشق همه است، بد ها رو هم خوب می بینه،پس عاشقه

به هر چی که میخواسته رسیده ولی برای خودش هدفای بزرگتر داره، و عشقی قشنگ تر

 

از خدای عزیزم میخوام بهشون انرژی روز افزون بده برای زنده موندن و منفعت رسوندن به هم نوعاش.

از صمیم دلم، از صمیم دلم برای همه شفای عاجل می خوام.

دوستت دارم خدای مهربونم

 


شنبه 30 مهر 1390

ممانعت

   نوشته شده توسط: فرشته    

 

 

سلام ها وخسته نباشید ها خدمت دوستای گلم!

ممنون از اونایی که با وجود نبودم بهم سر زدن و اونایی هم که یواشکی اومدن و رفتن


من خودم ناجور بدم میاد اینکه یکی دیر به دیر آپ کنه، ولی از هر چه بد آید به سر آید.

نمیدونم شماها چقدر به این قضیه  اعتقاد دارید، ولی من میدونم که روی من یکی که همیشه اثر گذار بوده.

چه در جهت مثبت و چه در اون یکی جهت!

اولا نمیدونستم که اینجوریم، واسه همین خیلی راحت با این قضیه برخورد میکردم ، نه اینکه خدایی نکرده بخوام کسی رو مسخره کنم ولی انقدم حساس نبودم.

تا اینکه یکی دو مورد منعی از طرف من صورت گرفت، خیلی نگذشت که دیدم یه چیزی اونور تر از عیناً به سرم اومد.

اگه بریم تو قضیه و برای خودمون تفسیرش کنیم مسلماً باید اینطور می بوده که من به خیلی چیزا پی ببرم، شاید هر کی به طریقی منم اینطوری.

کلاً خلاصه....




برام دعا کنید...



شنبه 9 مهر 1390

زندگی میتونه . . .

   نوشته شده توسط: فرشته    


زندگی می تونه خیلی شیرین یا گاهی هم تلخ باشه!

این دیدگاه ماست که زندگی رو برامون می سازه.

می تونیم با گفتن یه سلامِ پر از نشاط، یه روز خوب و پر از انرژی رو شروع کنیم.

دیدید گاهی اوقات وقتی از خواب بیدار می شید، وجودتون پر از شادیه، دوست دارید به همه لبخند بزنید، و با همه خوش رفتار باشید، به تمام حرفای مامان جون هم بی چون و چرا گوش بدید

گاهی هم با دیدن یه خواب که تا حدودی هم آشفتست حال شما هم بد میشه انگار، با اخم و تخم از خواب بیدار می شید و حوصله ی هیچ کس رو هم ندارید

تو اینجور مواقع هم میشه که دنیا به رومون بخنده

همین که صبح پا میشیم و همه ی اعضا خونه رو صحیح و سالم کنارمون میبینیم و از همه مهم تر اینکه یکی هست که همیشه دوسمون داره و هیچ وقت تنهامون نمیذاره حتی تو بد ترین شرایط، می تونه باعث بشه یه روز رو خیلی قشنگ شروع کنیم.

 

خیلی لذت بخشه . . . !

وقتی که داری روی لبه جدول کنار خیابون راه میری، بیشتر از همه اونجایی میچسبه که تعادلت رو از دست میدی و تلاش میکنی که بمونی

بعد که بالاخره افتادی(حقته)، قدم هات رو جوری بردار که حتماً، دو تا کاشی دو تا کاشی رد بشی، تا قسمت سنگ فرش تموم بشه.

آسته آسته از بین بازی بچه ها رد شو تا جیغشون در بیاد

یا اینکه یه روز که بارون شدیداً داره می باره قرار فوری با دوستت بذار و حتماً برو بیرون تا مثل موش آبکشیده بشی،

با عجله هم برو که حتماً چتر فراموشت بشه، بعد آروم آروم به راهت ادامه بده.

وقتی بارون بند اومد به آسمون، از تو آبایی که زیر تیر چراغ برق جمع شده نگاه کن، که از نظر من یکی از دلنشین ترین صحنه ها می تونه باشه.

یه شب که تقریباً تنهایید یه فیلمِ خیلی ترسناک نگاه کن، که خودت می دونی تا چند شب حتماً خوابت نمی بره، حتماً هم بغل دستیتو بترسون که تمام لذتش به همونه، وقتی تو اوج فیلمی یهو خیلی بلند بگو "بَع"

که اونم بگه بع و زهر مار و یدونه بزنتت و، توام  نیشگونش بگیری و دعواتون بشه و اصلاً نفهمید داشتید فیلم ترسناک نگاه میکرید.


یه بار تو به جای یکی از دوستات که شبیه توِ برو سر جلسه ی امتحان، ته تهش اینه که دوستتو اخراج میکنن دیگه، ولی اینا همش خاطره میشه


یه بار یه جلسه از یه درس مهم رو بدون نقطه بنویس،

بعداً بیا نقطه هاشو بذار ببین میفهمی چی نوشتی بودی یا نه، اگه خیلی جرات به خرج میدی تا روز امتحان نقطه نذار

همیشه استاد از رو دست من جزوه رو میگفت و همه جا می موندن، چون من نقطه نمیذاشتم دست خطم تند تر میشد، بچه ها کلی از دستم کلافه بودن(معلوم نبود که قصد پُز دادن داشتم؟؟؟؟)


 یه بارم با دست چپ جزوتو بنویس تا از کل کلاس جا بمونی، بعد جزوه ی غلط غلوط بچه هارو کپی کن



سعی نکن همه ی این کارا رو همیشه تکرار کنی، قشنگیش به تک بودنشه

 

آره

زندگی خیلی خیلی می تونه  قشنگ و متفاوت باشه، اگه خودمون بخوایم،

ولی باید جدی هم بهش نگاه کنیم و از اطرافمون غافل نشیم.

میتونیم یه وقتایی رو برای خودمون اختصاص بدیم و به مسائل جدی زندگیمون توجه نکنیم.

هر کی، کارای متفاوت از روزمرگی داشت برام بنویسه تا تجربش کنم.





 

 


سه شنبه 22 شهریور 1390

بوی کتاب - 3

   نوشته شده توسط: فرشته    

 

سلام شور و نشاط زندگیم، خاطرات خوب مدرسه

سلام دوستای خوبم



رسیدیم به دو سال آخر دوره ابتدایی:


کلاس چهارم

خاطره که زیاده ولی ما به همین ها بسنده میکنیم



کلاس چهارم خانوم معلممون(خانوم تقی پور)، یه خانوم مهربون و دوست داشتنی و کمی سایلِنت(بی هیجان) بود

یه بار زنگ ورزش به من گفت توپو بدش به من، منم پرت کردم ، خورد تو صورتش

انقدم از این بچه ها که زودی جو میدن بدم میاد

یهو چند تا از همکلاسیام گفتن، وااااای خورد تو صورتِ خانوم، حواست کجاست؟؟؟؟ منم کلی خجالت کشیدم

آهان اون سال هفته به هفته نماینده برای کلاسا انتخاب میکردن، هفته ی اول من و یه دختره نماینده شدیم،

با هم دوستای صمیمی شدیم، اونم خیلی دختر خوبی بود، ولی نمیدونم چرا من همیشه بهش زور میگفتم

بعد از هفته ی اولم تا آخر سال جفتمونم دیگه نماینده نشدیم، بچه های این کلاسمون رو تقریباً با اسم فامیلیشون یادمه.

اون سال با یه دختره دوست بودم که واقعاً دوسش داشتم، البته قبل از اینکه من دوسش داشته باشم اون عاشق من بود، راه مدرسشو دور میکرد و میومد دنبال من که با هم بیرم(دقیقاً راهش سه برابر میشد)، دیگه مامانمینا میشناختنش. یه بار سر صف به شوخی هولش دادم، همون شد که دیگه با من حرف نزد

همیشه ته دلم دوس داشتم باهاش حرف بزنم ولی نه من منت کشی میکردم نه اون، آخه من فکر میکردم اگه برم واسه آشتی باهام دوست نمیشه

سال بعد روز اول مهر، داشتم حاضر میشدم که مامانم گفت زود باش دوستت اومده دنبالت، هر چی فکر کردم کدوم دوستمو میگه یادم نیومد، کنجکاو شدم که کیه ، رفتم جلوی در، تا دیدم اونه انگار بال در آوردم، انقد خوشحال شدم که نگو، خیلی دختر خوبی بود فقط نمیدونم چرا یه نصفه سالمون رو هدر داد؟؟!!

یه بارم یکی دیگه از دوستام عاشقم بود، وقتی باهاش قهر میشدم، به نصفه روز نمیکشید که پیغام و پسغام که دارم میمیرم بدون تو، تورو خدا با من دوست شو، منم اولش کلی تاقچه بالا میذاشتم و بعدش باهش دوست میشدم، تا تقی هم به توقی میخورد زودی میگفتم قهر میکنما اونم میگفت ببخشید دیگه تکرار نمیکنم

 

اون سال یه کار بدی که معلممون میکرد این بود که میگفت موقع نشون دادن اخبار بشینید پای تلویزیون، آخرش که داره گزارش وضع هوا رو میده برای من بنویسید و بیارید

دست خط منم که کُند بود نمیتونستم، آبجی جانم تقبل می کرد و برام مینوشت

از همینجا ازش تشکر میکنم

راستی تو این دو سال من با آبجی کوچیکم تو یه مدرسه بودیم

آبجیم خیلی دعوایی بود، همش با این و اون دعوا میکرد و جاهایی هم که زورش نمیرسید میومد من و میبرد که ینی زیادی حرف نزن آبجیم اینجاست، منم هیچی بهشون نمیگفتم فقط میگفتم دعوا نکنید.

یه بار آبجیم اومد پیشم گفت، ببین این دختره رو اذیتم میکنه، تو این دعوا مثل اینکه کمی هم کتک خورده بود،  تا اومدم دهنمو باز کنم که چرا بچه رو زدی، یه صدایی از پشتم اومد که گفت آبجی کی زدتت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نگو اونم آبجیش رو آورده بوده، دیگه نه صدای من در اومد نه اون آبجیه، مثلاً ما بزرگ شده بودیم دیگه

بعد از اونم حواسم بود آبجیم با کسی دعوا نکنه

 

نتیجه ی اخلاقیه اون سال اینه که باید دست خط تندی داشته باشید تا منت آبجی تند خطتون رو نکشید

 

 



کلاس پنجم

اون سال خانوم معلممون یه خانوم پیر ِ باکلاس بود(خانوم داوودی).

هر بار یه مدل فرم میپوشید میومد سر کلاس، یه قیافه ی خاص و جالبی داشت، از اونا که معلومه تو جووونیاشون خوش چهره بوده

خیلی هم طرفدار داشت، ینی بچه ها خیلی دوسش داشتن،

یه بار بعد از امتحانای ثلث اول، تا رسیدم سر صف بچه ها بهم گفتن اینجا واینستا، برو دفتر، خانوم مدیر تو و فلانی رو کار داره

ما هم که عین چی از مدیرمون حساب میبردیم، تا حالا ندیده بودم کسی از بچه هارو بزنه ولی خیلی با جذبه بود، بیشتر از همه  ناظممون بچه هارو میزد که یه بارم گوش منو پیچوند.

یه باراز بالای سکو بعد از اجرای برنامه اومدم سر صفم وایستادم و شروع کردم به حرف زدن با دوستم، نگو ناظممون داره بلند بلند منو صدا میزنه که حرف نزن، منم گرمِ صحبت کردن بودم که یهو دیدم با چنان عصبانیتی میاد طرفم که هول کردم، رو حساب اعتبارم فقط گوشم و گرفت و اِلا اونجور که اون اومد، حقم چند تا سیلی آبدار بود

بماند، بهمون گفتن خانوم مدیر کارت داره

رفتم تو دفترش و عین این متهما یه بار تنهایی از من باز جویی میکرد، یه بارم از دوستم که مبادا بهش دروغ بگیم.

حالا بگو چی میپرسید؟؟؟؟

"توی امتحان ریاضی توی اون جای خالی چی نوشتی؟"

منم که آدم صادقی بودم ، واقعیت رو بهش گفتم

فردای اون روز معلممون اومده سر صف به ما دو تا میگه اگه مدیر همچین سوالی ازتون پرسید بگید خودتون نوشتید و اون جواب رو نوشتید

منم که میدونستم چه خرابکاری کردم صدامو در نیاوردم، بازم رفتیم اتاق بازجویی، من بازم بهش راست گفتم ولی دوستم زد زیر حرفای دیروزش

تو راپله ها که میرفتیم سر کلاس من به دوستم گفتم که من راستشو گفتم، حالا چی میشه؟؟؟

گفت هیچی بذار به خانوم بگیم ببینیم چی میشه

چشمتون روز بد نبینه ، شده بودم بَده

خانوممون که فهمید انقد ناراحت شد از دستم که نگو، گفت منو بگو که خاستم 20 بشی، تو دلم گفتم مگه 19.5 چش بود که واسه نیم نمره انقد بچه رو تو استرس میندازی

با خودش گفته بوده من که همه ی نمره هام خوب شده، ریاضیمم 20 بشم

آقا ما نخوایم اینجوری 20 بگیریم کیو باید ببینیم؟؟؟؟؟

دوباره از این دخترا که جو میدن تو کلاسمون بودن، خانوممون میگفت دیگه منو از مدرسه به خاطر این کارم اخراج میکنن و از این حرفا، بچه ها به من چپ چپ نگاه میکردن و میگفتن: نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه خانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم!!!!!!!

ما شما رو دوس داریم

خیلی میمون بودن همشون

همه ی این اتفاقات الکی بود انگار ، مثل اینکه فقط میخواستن سطح صداقتِ ما رو بسنجن، چون من از این ماجرا نتیجه ای نگرفتم

خلاصه من همیشه از اون روزا حرصم میگیره ولی دوسش دارم

معدلمم به خاطر درس شیرین تاریخ همیشه میومد پایین، که اون سال شدم  19.5 ، سال قبلشم معدلم شده بود 19

این هم از دورانِ شیرینِ ابتدایی

اگر مجالی باشه دوران خوش و سر به هوایی راهنمایی را هم باز گو میکنم اگرم که نه، که نه



به لطف خدا سالهای خاطرات کودکیم برام دلچسبن



 


جمعه 18 شهریور 1390

بوی کتاب - 2

   نوشته شده توسط: فرشته    

 سلامی به قشنگیه همه ی دوست داشتن ها

سلام!

به یشنهاد جناب زنبووو سال دوم و سوم ابتدایی با هم ادغام میشود تا . . .

 

 


دوم دبستان

باهمه ی خوبیهاش سال اول من گذشت، تازه تعطیلی مفهوم پیدا کرده بود برام، البته نه به شدت الان

الان که تعطیلی برام مقدسه از بس کمیاب شده.

آره، بعد از کلی خوش گذرونیای تابستون، آبجیمم که دیگه باهام جور شده بود، خلاصه همه چی به بهترین شکل بود، از آب بازیاش بگیر تا بازیای ساخته ی دست خودمون یا از این بازی بیرونی لوسا.

خلاصه دوباره مهر ماه داشت میرسید و دوباره همون هیجانای اول مهر، به قول خودمون بوی مهر و دفتر کتاباش، آدم رو میبرد به یه عالم دیگه، ولی بوی مداد و زیاد دوست نداشتم، خیلی چوب بود

لحظه ی دلچسب آوردن کتابا سر کلاس و توزیع کتابا

یه کتاب فارسی، یه کتاب ریاضی، یه کتاب علوم، یه کتاب دینی


رفتیم مدرسه و دیگه مثل قبل هیچ کجاش برام غریبه نبود، واسه همین لوس بازی دیگه نداشتم

اون سال من و دو تا دختر دیگه شدیم نماینده های کلاس، که خانوممون ما سه تا رو تو یه میز نشوندمون

ما سه تا جزو شاگرد اولای کلاس بودیم، خیلی هم با هم دوس شدیم به مرور زمان که تا آخر سال به جز یه ماه ما سه تا نماینده موندیم.

نمیدونم چرا اینجوری شد، همه چی داشت خوب پیش میرفت، تا اینکه . . .

نزدیکای عید که شد، بهمون پیک شادیامون رو دادن و یک عالمه تکلیف برای شبای عید برامون تهیه و تدارک دیده شد و دیگه روز آخر بود که خانوممون گفت بچه ها خوب این تکالیف رو انجام بدین.

آره چشمتون روز بد نبینه، عید اومد و انگار نه انگار که من یه پیک شادی دارمو یک عالمه مشق.

اگه بدونید که برای اولین بار کِی دفترمو باز کردم که مشق بنویسم

فردای سیزده به در،

واقعاً که،

 ولی چرا ، قبل از سال تحویل یه چند صفحه ای از پیکم رو انجام داده بودم، ولی همون موقع بسته بودمشون تا 14 فروردین

هیچ وقت اون روزو یادم نمیره که چه استرسی کشیدم

یکی نبود بگه آخه تو که این همه از درس نخوندن میترسی چرا به موقع انجام ندادیشون

به هر جون کندنی بود با کمک خواهر و مامانم چند تا صفحه سیاه کردم و حاضر شدم رفتم مدرسه،

واقعاً که،

معلممون اومد گفت بچه ها ببینم چه کار کردید عید و، منوبگو واسه اینکه آبروم پیش معلممون نره، اولش که رفتم ته کلاس نشستم تا نوبت من بشه یه چند صفحه ای بیشترش کنم که فایده نداشت، بعدشم الکی گفتم دفترم  جا مونده تو خونه( وااای چه کار بدی، دروغ گفتم)، نکرده بودم که واقعاً نیارمش، اونم که دیگه دستش اومده بود از بس بچه ها رو دیده بود، گفت از اینجا زنگ بزن مامانت بیاره، که دیگه من ساکت شدم

واقعاً که،

حالا اگه این برنامه تکرار نمیشد بازم یه چیزی، چند هفته ای روال کارم همین بود، به هر طریقی متوسل شد تا منو به زندگی برگردونه قبول نمیکردم که نمیکردم،

دیگه از نمایندگی خلع شدن و بی توجهی کردن و(قابل توجه جودی خانوم که این بی توجهی ذره ای روی من اثر نداشت که نداشت)

آخر سربین معلمین  به این نتیجه رسیده شده بود که باید تشویق بشم، توسط یه معلم دیگه، حالا منم اصلاً اون معلم رو دوسش نداشتم ، ولی انگار خودمم دنبال بهونه بودم که درست بشم

همون تشویقای اون خانوم کلاس بغلی بهانه ای برای حل مشکل من شد

دوباره دنیا زیبا شد، من نماینده شدم و همه ی همون اعتبارات  برگشت.

چقدر سخت بود بعد از اون همه عزت و جلال، نوشتن اینا

واقعاً که،

این درس نخوندنه هم تو همون سال موند و من دوباره همون فرشته ی درس خون شدم، البته درس که نمیخوندم از اولم، همون شاگرد اول منظورمه.

خاطره که زیاده ولی یه خاطراتی هست که تا آخر عمر، تو یادِ آدم باقی میمونه، مثل همین اتفاق

من عاشق تک تک معلمای دوران ابتداییم بودم، مخصوصاً معلم کلاس دومم خانم مرادی، کلاس اولی هم خانوم بهشتی بود

راستی هر کی اسم معلماش یادشه بنویسه


 


 سوم دبستان

یکی از بهترین لذت هایی که تو سال سوم داشتم، نوشن با خودکار بود.

چون من اون موقع نمیدونستم چه سالی قراره با خودکار بنویسیم واسه همین برام دلچسب شد،

دقیق یادم نیست ولی فکر کنم یکی دو ماه از اول سال گذشته بود که یه روز خانوم معلممون گفت ، بچه ها از فردا میتونید خودکار بیارید

نمیدونید چه قدر خوشحال شدم،انگار که بال در آوردم، آخه قبلش دیده بودم آبجیم با خودکار مینویسه،  فکر میکردم هر کی بزرگ شده باشه این اجازه بهش داده میشه

وااای چه حس خوبی داشت، یاد حسش به خیر

اون سال خواهرجانم هم رخت بر بست و به شیفت دیگه انتقال پیدا کرد، چقدر دلم تنگ میشد بهش، دیگه کسی نبود اذیتم کنه

ولی ظهرها که من میرفتم مدرسه سر راه همدیگرو میدیدم

 

 دیگه قضیه ی درس نخوندنه تکرار نشد، من شدم همون دختر منظم و شاگرد اول قبل

ولی مبصر نبودم، اصلاً یادم نیست مبصرمون کی بود، حتی بغل دستیم هم یادم نیست. بیشتر از همه خانوم معلممون(خانوم حسینی) یادمه، آخه هم خیلی خیلی مهربون بود(یه چیزی بیش از حد)، هم قیافه ی دلنشینی داشت

عشق چشمامو کور کرده بود و فقط خودشو میدیدم

واسه همین باعث شده بود من از دوستام غافل بشم، معتاد نشده باشن خوبه

 

یکی دیگه از لذت بخشای اون سال ، جشن تکلیف یا همون جشن عبادت بود، که از نظر من به بهترین شکل برگزار شد

یه چادر سفید با گلای ریز سبز، که جلوش دوخته شده بود، با یه سر بند سفید که روش کلمه ی مقدس " الله" نوشته شده بود.

تو سالنی که رفتیم یه عالمه دانش آموز بود که تفاوتامون تو رنگ سربند بود، که بالا سریامون قرمز بود سربندشون، پایینیامونم سبز بود، که ما بچه های روبه رویی رو که دیدیم، به شکل پرچم ایران در اومده بود ، که با دست زدن انگار که داره باد میخوره به پرچم، با یه عالمه برنامه های مختلف که برامون اجرا کردن.

یادمه یه بار به مامانم گفتم نمازو بلند بخونه تا منم تکرار کنم، رکعت دوم بودیم که دیدم صدای مامان خانوم قطع شد

منو بگو، چه حالی شدم، فکر کن وسط نماز استپ بزنن

تا آخر نماز فقط  حرکات مامانم و تکرار کردم

بعد از نماز با گریه به مامانم گفتم واسه چی نمازمو خراب کردی؟

گفت آخه عموت اومده بود تو حیاط نمیشد که من بلند بلند بخونم؟(صدا کاملاً بیرون میرفت آخه)

آره . . .

 

یاد همه ی خاطراتمون به خیر

مرسی خدا جون


پ.ن _ لطفاَ عفو بفرمایید


چهارشنبه 16 شهریور 1390

بوی کتاب - 1

   نوشته شده توسط: فرشته    

سلام بر خواهران و برادران عزیزم

ابتدای امر خیلی ممنون ازهولی که علی آقا دادن و بالاخره من به خاطر گُل روی ایشون این مدادم رو برداشتم و شروع به نوشتن کردم.

دست گلت درد نکنه  ka ta ki

ایده ی بسیار جالبی بود و اینجانب استقبال میکنم زیاد، هر چند که من خودم و بکشم هم نمیتونم همپای بچه ها بیام و پست بعدی(یا همون سال بعدی) رو بزارم

در نتیجه:

باید به اتفاق صبر کنید تا با هم پیش بریم

تازه باید صبر کنید من کمِ کم 10 تا کامنت داشته باشم

واِلا دپ میشم، حالا خود دانید

پس تلاش خودتونو بکنید،

یه لطفی که میکنید یه ذره خاطره واسه کامنتای همدیگه نگه دارید

برای دیدن خاطرات دلنشین اینجانب تشریف بیارید صفحه ی بعد سر خط . . .

 


ادامه مطلب

پنجشنبه 27 مرداد 1390

بهترینِ بهترین

   نوشته شده توسط: فرشته    

سلام بر خواهران و برادران عزیز
ببخشید که دیر به دیر میام

ابتدا کلی تشکر به خاطر قدم رنجه فرمودن هاتون که واقعاً موجبات خرسندی منه.
من اصولاً شعر خیلی دوس میدارم از هر نوعی که باشه، اما هیچ وقت نتونستم یا نخواستم که شعر بگم، ولی خوندنش هم روحمو جلا میده.
الانم یکی از شعرایی که خیلی به دلم نشسته رو دوس دارم براتون بذارم

انتها امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

***بهترینِ بهترین***

زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام
سال های سال
صبح های زود!

در کنار چشمه ی سحر
سر نهاده روی شانه های یکدگر
گیسوان خیسشان به دست باد
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم

میتراود از سکوت دلپذیرشان
بهترین ترانه ها
بهترین سرود!
مخمل نگاه این بنفشه ها
میبرد مرا سبک تر از نسیم
از بنفشه زار باغچه
تا      بنفشه زار     چشمِ تو     _     که     رُسته در کنار هم

زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با همان سکوت شرمگین
با همان ترانه ها و عطرها

در بنفشه زار چشمِ تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهارها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شدست

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!
بی تو من به اوج حسرت نگفتنی رسیده ام

ای نوازش تو بهترین امید زیستن!
در کنا تو
من ز اوج لذت نگفتنی گذشته ام

خوبِ خوبِ  نازنین من
نام تو مرا همیشه مست میکند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعر های ناب!

نام تو ، اگر چه بهترین سرود زندگی است
من تو را
به خلوت خدایی خیال خود
(بهترینِ بهترینِ من) ( خطاب میکنم)

بهترینِ بهترینِ من!

                                                     فریدون مشیری


خُب
اینم از این
اگه دوس نداشته باشید سعی میکنم از هر جایی هم که شده شعر پیدا کنمو بازم بذارم
پس مجبورید خوشتون بیاد





با عرض سلام خدمت دوستان عزیز

و پوزش به دلیل وقفه ای که تو تایید کردن هام افتاد.
لطفاً این تاخیر رو حمل بر بی تفاوتی من نسبت به نظرات نذارید.
چون هم شما برای من با ارزش وعزیزید، هم این آسایشگاه.

قبلاً هم گفته بودم که ماه رمضون همه جوره وقت آدم رو پر میکنه، یا لا اقل برای من که اینطور بوده.
با آرزوی سلامتی برای همتون




تو این شبها منم فراموش نکنید


*** التماس دعا ***



شنبه 22 مرداد 1390

موهبت

   نوشته شده توسط: فرشته    

سلام

چقدر خوبه خدا انقدر آدمارو دوست داره، انقدر بهشون توجه داره.

از جایی که فکرشم نمیکنی یه موهبت بهت عطا میشه.
یکی که با کلامش آرامش بهت میبخشه.

یه استاد داشتیم میگفت خیلی وقتا ممکنه آدما سوالایی براشون پیش بیاد که جواب اونو ندونن حتی برن دنبالش اما نتیجه ای که میخوان نگیرن. ولی اتفاقی بهش میرسن.
مثلاً پای تلویزیون نشستی، یه سخنرانی پخش میشه یا مجری داره برنامه اجرا میکنه، کلامی که از دهان اونا خارج میشه انگار جواب سوال توست.
یا اینکه توی صفحه ی روزنامه که همیشه پیش روی تو بازه ولی تو هیچ توجهی بهش نمیکنی. دوستت یه مطلبی میبینه و توجه تورم جلب میکنه، میبینی که انگار جواب سوال تو، تو اونجا نوشته شده.
یا هزاران فرد یا شیئ که خدا سر راه آدما قرار میده تا به جوابشون برسن و کم کم توجهشون به بالا تر معطوف بشه.

بعضی وقتا کسایی سر راه آدم قرار میگیرن که حتی خودشونم نمیدونن چقدر آرامش بخش و اثر گذارن.
از نظر من اونا موهبت زندگی آدما هستن که خدا سر راهشون قرار میده.
ممنون خدا هستم که همیشه یه جوری توجهشو بهم نشون داده.
دوستت دارم خدا جون


جمعه 21 مرداد 1390

تولد زنبووور

   نوشته شده توسط: فرشته    

سلام

ببخشید که تاخیر داشتم، بالاخره ماه رمضون از همه لحاظ وقت آدم رو پر میکنه.
الانم زیاد نمیتونم در خدمتتون باشم، اومدم یه چیزی بگم و برم تا معلوم نیست کی.




علیرضا جان سالروز تاسیس زنبووور رو بهت تبریک میگم.



یه کندوی با صفا و پر از قشنگی، امیدوارم همیشه با صاحبش بر قرار باشه.


پنجشنبه 13 مرداد 1390

شغل جدید

   نوشته شده توسط: فرشته    

سلام به همگی دوستان عزیز


بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن، با خودم تصمیم گرفتم توی آسایشگاه مشغول به کار شم.

جای دنج و آرومیه، یعنی کلا واسه آرامش بنا شده.

آخه هستند پدربزرگها و مادر بزرگهایی که گاهی اوقات نیاز به خلوت کردن دارن،

گفتم کی از من بهتر و کجا از آسایشگاه آروم تر،

دیگه بندگان خدا نکوبن تا کهریزک برن، بیان همین جا پیش خودم.

از طرفی هم دیدم یه راهی پیدا کنم واسه رفتن تو من می پسندم،

که راهی بهتر از این نیافتم.

بالاخره من هم حق آب و گُل داشتم دیگه




امیدوارم روزهای خوبی رو تو اینجا با هم تجربه کنیم.

تا دیداری دوباره